ساعت: 10:2 بعد از ظهر
تاریخ: جمعه 27 اردیبهشت1387

سلام...
دومین روز از اولین ماه گرم سال . در سالی که برچسبش 1371 بود . و در شهری که نگینی است بر کویر . و در مدرسه ای که شاید تعهد گیری میکند عوض پرورش استعداهای درخشان . شهید صدوقی که باشد جوات شرقی .
در ضمن این وبلاگ یک وبلاگ شخصی بوده که متعلق به هیچ گروه و جهت گیری خاصی نیست .
سعید شیخ
ba bye...
ا مـکـانـات
صفحه ی اول
پست الکترونیک
آ ر شـیـو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
لـیـنـکهـا
خداي سمپاد
نجواي قلم(محمدرضا باقري)
جغجغه
هنر جغجغه
ابولفضل(سمپاد يزد)
نهيق
سمپادیهای صورتی
بي سوادها
تيزهوشان يزد(اولي ها)
F A B R E G A S
چشم ها را بايد شست...
ميلاد سمپادي
سالار
سمپاد يزد
*آمار وبلاگ *
تعداد بازديدها:
RSS
به نام او که....(این که دیگه کپی رایت نیست) سلام..... امروز می خوام یه حادثه ی جالب و خنده دار و البته اتفاقی که موجب اندوه و عزای ما گردید رو بگم..چند وقت پیش که مجلات سمپاد اومد من اونها رو پخش میکردم...مثل بقیه ی روزها اتفاقی نیفتاد و همه کارها داشت به خوبی و خوشی انجام می شد..معلم درس میداد ناگهان نگاهمون به صفحه ی ۴۳۳ با تیتر " نگاهی به جشنواره های علمی ایران..."افتاد. داشتیم همین جوری به صورت اجمالی نگاه میکردیم که ناگهان صدای خنده از ما سه نفر بلند شد و ظرف حدود ۲۵ ثانیه کلاس رفت رو هوا و به عبارتی منفجر شد حالا مي خوام بهتون بگم كه چي شده...: اگه به جدول صفحه ي ۴۳۳ نگاه كنين اسم طرح هاي برگزيده ي جشنواره ي خوارزمي رو نوشته كه دو تا از طرح ها از سمپاد يزدهست...يكي طرح سامانه ه نيمه خودكار رانندي از بچه هاي ما و ديگري طرح خانوم صنعتي ""(((از دبيرستان شهيد صدوقي يزد)))"" اگه به رديف ۳۳ نظري بيفكنين ،جلوي اسم خانم صنعتي نوشته شده دبيرستان شهيد صدوقي...اين بدين معنا هست كه اصلا چيزي به نام فرزانگان يزد وجود نداره.. يعني همه چيز زير تسلط ما هست...كه اين خود جاي بسي خوشحالي هست كه اصلا" وجود خارجي ندارن آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبيم شايد كه خدا خواست اينگونه بميريم
..بچه ها گوش میکردند
...من و اعتمادی نمی خندیدیم
...بهنام آروم و بی سر و صدا نشسته بود
...و فقط تنها کسی که گوش نمی داد پور عباس بود
...خلاصه همه داشتیم کارهای خودمون رو میکردیم و همین جوری مجله ی سمپاد رو ورق میزدیم که ناگهان....
.دبیر هم که از همه جا بی خبر بود گفتند که چی شده ما هم که به خاطر خنده ی زیاد نمی تونستیم حرف بزنیم.خلاصه وقتي كلاس تموم شد ديگه از بس خنده كرده بوديم كه چشم من يكه كه ديگه داشت اشك ميومد
..در بازه ي زماني كه ما بيرون(روي حياط) بوديم خبر در سر تا سر مدرسه پيچيد به گونه اي كه شما هيچ كسي رو نمي تونستين پيدا كنين كه مجله دستش نباشه و يا به اون يكي نشون نده مثلا خود من كه ۴ نفر بهم اين خبر رو گفتن..: "شــــيخ..قضيه رو داري..عجب سه بازي شده..."![]()
![]()
كرده و از اسم ما براي جا گذاشتن افتخار
استفاده كرده. من كه ديگه داشتم منفجر ميشدم..يكي از بچه ها كه غش كرد...بهنام مي خواست خود كشي كنه.. و وقتي كه ما اين فاجعه رو به ديگر دوستان گفتيم همه در يك لحظه در خود فرو رفتيم و تا ۳ روز عزاي عمومي دز مدرسه بر پا بود. همه داشتيم به اين مسئله فكر مي كرديم كه چه جوري يه فرزا.... تونسته دست به همچين حماقتي بزنه...همون روز قرار شد كه يك جلسه ي فوق سري در در محل اجلاس سران مدرسه تشكيل شود كه تاكنون تشكيل نشده... اكنون كه ۳ هفته از اين داستان گذشته هنوز آثار اين تجاوز باقيست ولي ما ديگه بهش فكر نمي كنيم چرا كه هميشه فرزا.... زير سايه ي ما بوده و اين بار هم اگه دستمون رو از پشتشون بر مي داشتيم مي خوردند زمين
...بنابر اين تصميم گرفتيم كه اين داستان همين جا تموم بشه و همچنان ما سايه ي خودمون رو بر آنها بر نداشتيم و نگذاشتيم كه مدرسه هاي ديگه ار اين آبرو ريزي چيزي بفهمن... از شما دوستان عزيز هم مي خواهم حالا كه متن رو خونديد به ديگران چيزي نگين و لطف مي كنين كه نظرات و انتقادات سازنده ي خود را بگين و من را باز خجالت زده كنين.....
![]()
![]()
![]()
مي خواستم بگم كه اينها همش شوخي بود و اميدوارم كه كسي ناراحت نشه
به نام خدا جون كه...(كپي رايت از اعتمادي) سلام.... اول اينكه خيلي ممنون كه به وب نو بنياد من اومدين...واقعا" تشكر ميكنم...اميدوارم كه مورد قبول واقع بشه... دوم اينكه فكر كنم كه نيازي به معرفي نداشته باشم ولي باز هم خودم رو معرفي ميكنم : اين بنده ي حقير نامش سعيد و تنها شناسه اش شيخ هست . متولد سال 1371 كه در دبيرستان جوات شرقي درس مي خونم . در سر در كلاسمون نوشته دوم رياضي الف و بدان ميبالم. ديگه اينكه به قول سهراب دوستاني دارم بهتر از آب روان كه اگه من اونا رو نداشتم نمي دونستم بايد چي كار كنم. حلا ميريم سر اصل مطلب. من چند روز پيش همين جوري داشتم فكر مي كردم كه به ذهنم خورد كه چرا من هم يه وب شخصي نداشته باشم و توي اون چيزايي كه مي خوام روننويسم. البته هدف اصلي اين نبودااااااا. هدفم اين بود كه حرفهايي كه هميشه مي خواست با يكي در ميون بذارم و نمي دونستم كيه ، الان با شما در ميون بذارم . يعني به زبون خودموني با يكي درد دل كنم. به ذهنم خورد كه بهترين راه شايد همين باشه . از اين طريق مي تونم با شما هم مشورت كنم و از شما راهنمايي بخوام البته اگه صلاح دونستين. مطلب ديگه اينكه من واقعا" به كساني احتياج دارم كه تنهايي من رو بتونن پر كنن . شايد بعضي از دوستان بدونن داستان از چه قراره. به نظر من اگه بقيه ندونن بهتره. يكي مسئله ي ديگه كه هست اينه كه نمي خوام وب من به سرنوشت وب هاي ديگر دوستان دچار بشه. ميخوام اگه وبم بازديد هم نداشته باشه ولي بسته نشه.... من به شدت به نظرات سازنده ي شما نيازمندم . اميدوارم كه بتونم از عهده ي اين مسئوليت بر بيام. سعي ميكنم زود به زود up كنم ولي بستگي به محيط و شرايط داره هر چند كه روي من تأثيري نداره.... اگه سوال يا نظري درباره ي قالب و... دارين با كمال ميل پاسخ ميدم..ديگه هيچ حرفي ندارم فقط شرمنده كه وقت نداشتم بيشتر بنويسم .سعي ميكنم تو پستهاي بعدي جبران كنم . حالا شما كه لطف كردين و اومدين، منت بر سر من نهيد و نظر دهيد.... فعلا".....................با باي